- نویسنده : گیلان خواست
- 22 تیر 1405
- کد خبر 18514
- 65 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /
گیلان خواست_ معصومه پاداش ستوده؛ مشهد از همان ابتدای ورودمان، حال و هوای دیگری داشت. بنرهای بزرگ «باید برخاست»، «پرچم ایران»، «یالثارات الخامنه ای» و غیره همه جای شهر دیده می شد.
هنوز خودروی ما در خیابان شصتوهفتم بلوار امام رضا علیه السلام توقف نکرده بود که حضور پرشور مردم داشت خودنمایی می کرد؛ گویی همه خیابانها به یک مقصد ختم میشدند؛ به حرم امام رضا(ع)، جایی که قرار بود میلیونها عاشق برای آخرین دیدار و وداع با رهبر شهید ایران گرد هم آیند.
از خودرو که پیاده شدیم، دیگر راهی جز همراه شدن با جمعیت سیل انسانی نبود. قدمزنان در بلوار امام رضا(ع) به سمت حرم حرکت کردیم. هرچه جلوتر میرفتیم، جمعیت متراکمتر میشد؛ نه فقط از مشهد، بلکه از جایجای ایران و حتی از کشورهای مختلف. پیرمردی که عصا به دست داشت، نوجوانی که پرچم ایران را بر دوش انداخته بود، مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود، جوانانی که پرچمهای یا حسین(ع) و یا مهدی عج را بر شانه حمل میکردند، روحانیون، خانوادههای شهدا، زائران خارجی و مردمی از اقوام گوناگون، همه آمده بودند؛ انگار هیچ فاصلهای میان قومیتها، زبانها و شهرها باقی نمانده بود و همه تنها یک نام را زمزمه میکردند.

در ابتدای مسیر، خودروی مداحان با بلندگوهایی که نوای مرثیه را در فضای شهر میپراکند، توجه همه را جلب کرده بود. صدای مداحی در میان ساختمانها میپیچید و اشک را بیاختیار بر گونهها جاری میکرد. لحظهای ایستادیم و از آن صحنه عکس گرفتیم؛ تصویری که گویی روایتگر حال همه مردمی بود که برای وداع آمده بودند.
هرچه به حرم نزدیکتر میشدیم، موکبها بیشتر میشدند. عطر چای، شربت، آب خنک و غذای نذری در هوای گرم مشهد پیچیده بود. مردم زیر آفتاب سوزان، بیوقفه از زائران و عزاداران پذیرایی میکردند؛ خادمانی که خستگی را نمیشناختند و با لبخند، لیوانهای شربت را میان جمعیت توزیع میکردند. اینجا هیچکس غریبه نبود؛ همه میزبان بودند و همه مهمان.
خیلی عجیب بود انگار هه همیگر را می شناختیم؛ انگارسالهای دور با یکدیگر اشنا بودیم؛ بله ما همه هموطنیم از یک اب و خاک …حالا اینجا دور هم جمع شده بودیم. با خودم میگفتم دستمریزاد بر این غیرت و معرفت… واقعا که چقدر خوب هست که کشورهای دیگر میهن پرستی را از یکایک ایرانیان یاد بگیرند. از آن کودکی که اب توزیع می کند، از ان دختری که شکر در دیگ می ریزد تا شربتی بسازد و کام تشنه لبان را شیرین کند، از آن پیرمردی که پای سماور ایستاده و چای میریزد… از تک تک ما!
در میان همین مسیر، چشممان به موکبی افتاد که پرچم بزرگ جمهوری اسلامی ایران بر فرازش به اهتزاز درآمده بود. تصویر رهبر شهید و تابلویی با عنوان «موکب شهید کاوه» بر سردر آن خودنمایی میکرد. چند قدم آنسوتر، بنر دیگری نصب شده بود که روی آن نوشته شده بود«موکب خانواده شهید محمود کاوه.»
همراهی که کنارم بود، با تعجب گفت: «نکند اینجا منزل شهید کاوه باشد؟»
همین یک جمله کافی بود تا کنجکاویمان برانگیخته شود. از خادمان موکب پرسیدیم و پاسخ، همان چیزی بود که حدس زده بودیم؛ آنجا خانه خانواده شهید محمود کاوه بود؛ خانهای در بلوار امام رضا علیه السلام مشهد که سالهاست در روزهای عزاداری، درهایش را به روی عاشقان انقلاب و شهدا باز میکند.


برای گفتوگو درخواست دادیم و دقایقی بعد خبر رسید که مادر مکرمه شهید، پذیرای ماست.
با سلام و احترام از پلههای خانه بالا رفتیم. ساختمانی ساده، بیتکلف و صمیمی؛ خانهای که هنوز بوی اخلاص میداد. وارد اتاق شدیم. مادر شهید روی تخت نشسته بود و آرام چادرش را مرتب میکرد. بالای سرش، قاب عکس شهید محمود کاوه در کنار تصویر رهبر شهید و تصویر رهبر جدید ایران، سید مجتبی، نصب شده بود؛ قابهایی که گویی تاریخ مقاومت را در یک قاب به نمایش گذاشته بودند.
به محض ورود، با لبخندی گرم از ما استقبال کرد. دستش را گرفتم و در آغوشش کشیدم. در آن لحظه، بغض گلویم را فشرد. دلم میخواست سر بر زانوان مادری بگذارم که جوانش را برای اسلام و ایران تقدیم کرده بود و بیاختیار اشک بریزم؛ اما نگاهش، نگاه زنی نبود که در برابر سختی خم شده باشد. آرامش چهرهاش، صلابت کلامش و استواری نگاهش، حکایت از سالها صبر، ایمان و استقامت داشت. انگار کوهی روبهروی ما نشسته بود؛ کوهی که طوفانهای بسیار دیده، اما خم به ابرو نیاورده است. مادر مدام از اهل خانه می خواست تا از ما پذیرایی کنند. با یک شربت خنک مهمانشان شدیم.

گفتوگو آغاز شد؛ گفتوگویی که بیشتر از آنکه مصاحبه باشد، یک کلاس درس بود.
از شهید محمود کاوه گفت؛ از روزهای پرالتهاب کردستان، از غربت رزمندگان، از جوانانی که در سختترین شرایط به عشق امام و رهبری و میهن، از امنیت و تمامیت ارضی ایران دفاع کردند. از مظلومیت شهدای
کردستان سخن گفت و از اینکه هنوز هم بسیاری از فداکاریهای آنان آنگونه که باید روایت نشده است.
به ماجرای تشریح شهادت رهبری که رسید بغضش ترکید و گفت:« باورمان نمیشود اقارا از ما گرفته باشند. ما دوست نداشتیم حالا حالا اقا شهید شوند. با ما اقای شهید رفت و آمد داشتیم ….»
سپس با افتخار، جملهای از رهبر شهید را به یاد آورد؛ جملهای که با بغض بر زبان آورد و گفت: «ایشان درباره شهید کاوه فرمودند: «شهید کاوه شاگرد ما بود، اما با شهادتش استاد ما شد.»
مادر شهید، سخنانش را تنها به خاطرات فرزندش محدود نکرد. نگاهش به امروز و آینده ی ایران هم بود.
از مردم خواست همچنان پشت ولایت فقیه بایستند و از وحدت ملی پاسداری کنند. از حضور پرشور مردم در این روزها و شب ها قدردانی کرد و گفت این حضور، سرمایه بزرگ کشور است و از مسئولان خواست هوشیار باشند، دشمن را بشناسند و برای حفظ عزت و اقتدار ایران از هیچ تلاشی دریغ نکنند.
سپس رو به دشمنان ایران، با صلابت مادری که جوانش را در راه وطن تقدیم کرده است، گفت:«دشمن هنوز مردم ایران را نشناخته است. شاید جغرافیای ایران را بشناسد، اما تاریخ این سرزمین را هنوز نفهمیده است. اینجا ایران است؛ سرزمین مردمی که برای دین، وطن و ولایت از جان خود میگذرند. مردم ما شهادت را افتخار میدانند، پشت امام و ولایت فقیه ایستادهاند و با تهدید و فشار از میدان خارج نمیشوند.»
مادر مکرمه شهید کاوه با دلسوزی عمیقی درباره وطن صحبت میکرد؛ کسی که تنها پسرش را در راه اسلام تقدیم کرده بود.
از شنیدن سخنانش سیر نمی شدیم؛ ولی وقت تنگ بود و باید دوباره خودمان را به دل جمعیت حاضر در خیابان می رساندیم و مراسم تشییع را پوشش می دادیم.
وقتی از خانه مادر شهید بیرون آمدیم، دوباره خود را در میان جمعیت میلیونی مشهد دیدیم؛ همان جمعیتی که همچنان به سوی حرم در حرکت بود. اما این بار، مسیر برایمان معنای دیگری داشت. دیگر فقط خبرنگار یک مراسم نبودیم؛ روایتگر مادری بودیم که سالها پیش فرزندش را تقدیم انقلاب کرده بود و امروز، با همان صلابت، مردم را به ایستادگی، بصیرت و وفاداری فرا میخواند.
آفتاب همچنان بر بلوار امام رضا(ع) میتابید؛ گنبد زیبا و طلایی حرم از دور برق می زد اما در میان آن گرما، آنچه بیشتر از هر چیز به چشم میآمد، گرمای ایمان مردمی بود که با پرچمهای ایران و انتقام خون رهبر شهیدشان از ترامپ بر دوش، کودکان در آغوش، اشک در چشم و امید در دل، آمده بودند تا بار دیگر با آرمانهای انقلاب، شهدا و ولایت تجدید عهد کنند.
ساعتی بعد، خیابانهای منتهی به حرم مطهر دیگر جای سوزن انداختن نداشت. میلیونها چشم گریان، میلیونها دل دلتنگ و میلیونها دست که پرچم ایران و بیرقهای عزا را در آغوش گرفته بودند، تصویری کمنظیر از عشق و وفاداری را رقم زده بودند.
اندوه، بر غربت مشهد سایه انداخته بود؛ شهری که همیشه مأمن دلهای شکسته است، این بار خود در سوگ نشسته بود.
پیرزنی که زیر لب صلوات میفرستاد، پدری که کودک خردسالش را بر دوش نشانده بود تا لحظه وداع را از دست ندهد، جوانانی که با همه توانپرچم های بزرگ را در خیابان شهر به اهتزار در می اوردند و زائرانی که از دورترین نقاط کشور و جهان خود را به این مراسم رسانده بودند، همگی چشم به مسیری دوخته بودند که قرار بود خودروی حامل پیکرهای مطهر از آن عبور کند.
لحظهها به کندی میگذشت. هیچکس خستگی ساعتها انتظار زیر آفتاب داغ تیرماه را به زبان نمیآورد. مردم در سکوتی آمیخته با زمزمه صلوات، دعا و مرثیه، کنار خیابان ایستاده بودند؛ سکوتی که هر از گاهی با شعارهای «لبیک یا خامنهای»، «لبیک یا حسین» و «لبیک یا مهدی(عج)» شکسته میشد. همه منتظر بودند؛ نه فقط برای بدرقه پیکرهای مطهر شهدا، بلکه برای آخرین سلام به مردی که سالها تکیهگاه این ملت بود. آن روز، مشهد نه تنها میزبان یک تشییع که، روایتگر عهد دوباره ملتی شد که با چشمانی اشکبار، اما با ارادهای استوار، نشان داد راه شهیدان پایان ندارد و پرچم عزت و مقاومت بر زمین نخواهد ماند.

